🌞خــــؤرشــــــیـــــدِ مــــــن 🌞

اتاقکِ ذهن خیالی ام
🌞خــــؤرشــــــیـــــدِ مــــــن 🌞

حـــرفـــــایــــــ ڪـــــه
از دل💔 تـــــــراؤشــــ مــــی ڪنـــــد
تـــــــا از مــــــنـــــطــــق!

آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
نویسندگان

۸۲ مطلب توسط «мαѕoυмeн» ثبت شده است

۲۷
شهریور

جای خالی آدم‌ها در واقع جای خالی بودن‌شان نیست. جای خالی تکه‌ای از قلب‌مان است که روزی خانه‌شان بوده، به نام‌شان بوده، و بوقت سفر آن تکه‌ را هم با خود برده‌اند. این است که همیشه با مرور خاطرات کسی، گوشه‌ای از قلب‌مان تنها میشود، درد می‌گیرد، می‌‌‌سوزد …

  • мαѕoυмeн
۲۵
شهریور

فصل 3 زخم کاری هم تموم شد.

من به عنوان یه مخاطب دو آتیشه نه تنها از پایان بندی این سریال راضی نبودم بلکه اصلا با روایت داستانی فصل های دو و سه کلا ارتباط نگرفتم. برای نمونه به چند تا موضوع اشاره میکنم.

مثلا بازیگر هایی که به طور ناگهانی به داستان اضافه میشدن و بازم ناگهانی در داستان گم میشدن و خبری ازشون نبود کم نداشتیم. کیمیا نقش اضافی و ول شده در هوایی بود. البته کیمیای فصل دوم و سوم رو میگم. اصلا از اون اول معلوم نبود برای چی اومده و قراره چه کاری برای داستان کنه. بعد از اون از نقش بی جهت پررنگ سیما خوشم نیومد. انگیزه سیما برای انتقام از طلوعی اصلا قابل قبول نبود. سیما یک زن بابای هم سن و سال برای بچه های شفاعت بود که به نظر برای منافع شخصی خودش همسر شفاعت شده بود. سیما یه زنی بود که دنبال سهم خواهی خودش بود. پس اون گریه ها و اشک و آهی که برای مرگ بچه های شفاعت از خودش نشون میداد برای مخاطب غیرقابل باور بود. بخاطر همینه که نیت و انگیزه ش برای انتقام  و خونخواهی برام قانع کننده نبود. اما در مقابل سمیرا. سمیرا یک مادر به معنای واقعی زخم خورده بود. انتقام و خونخواهی بچه هاش در کنار مالک مهم ترین موضوعی بود که داستان باید بهش می پرداخت. اما چیزی که دیدیم این بود که سمیرا به حاشیه رفته بود و جز حسودی کردن به زن های اطراف مالک کار مهم دیگه ای نداشت. همزمان شخصیتی مثل سیما کاسه داغ تر از آش شده بود و برای انتقام از طلوعی با مالک همراهی می کرد. درست مثل فصل پیش که به طرز عجیبی حضور مالک کم رنگ شده بود این فصل حضور سمیرا کمرنگ و مسخره شده بود. سکانس قتل طلوعی هم افتضاحی بود برای خودش. چون که سمیرا شخصا هیچ خورده حسابی از طلوعی نداشت و فقط برای اینکه ببینه سیما چیکار میکنه و آیا با مالک میپره یا نه تعقیبش میکرد. سمیرا نه در کشتن طلوعی دخالت کرد نه اصلا دیالوگی در این سکانس مهم به زبون آورد. صحنه کتک خوردن سمیرا به دست مالک انصافا ایده خوب و جذابی بود اما انتظار میرفت در ادامه دوباره سمیرا کنار مالک قرار میگرفت. البته بعضی از دوستان میگن که قصد نویسنده اینه که از مالک و سمیرا یک دوگانه درست کنه و در فصل آینده اون ها در مقابل هم قرار بگیرن. اما باز هم برای منه مخاطب این موضوع میتونست یه جور دیگه زمینه سازی بشه نه با کم رنگ کردن شخصیت مهمی مثل سمیرا. 

در اخر خیلی دلم برای زوج مالک و سمیرا سوخت.

آقای مهدویان شما کارگردان و مستند ساز خیلی خوبی هستی. لطفا فیلمنامه هاتون رو بده دست یه آدم کاربلد بنویسه. :)

  • мαѕoυмeн
۱۷
شهریور

قرار نیست جواب همه را بدهیم،

قرار نیست همه را خوشحال کنیم،

قرار نیست همه از ما راضی باشند،

قرار نیست همه ما را دوست داشته باشند.

...

 زمان گذشت تا با این چهار جمله کنار بیام. خیلی زمان گذشت. 

  • мαѕoυмeн
۰۴
ارديبهشت
آدم است دیگر
یک روز حوصله‌ی هیچ‌چیز را ندارد 
دوست دارد خودش را بردارد بریزد دور 
#حسین_پناهی
  • мαѕoυмeн
۰۲
تیر

همه چیزهای از دست رفته یک روز برمیگردند اما درست وقتی که یاد میگیریم بدون آن ها زندگی کنیم....

#ژوزه- ساراماگو

  • мαѕoυмeн
۲۷
ارديبهشت

سلام 

 
بعد از مدت ها برگشتم
کسی هنوز اینجا رو میخونه عایا؟
کسی منو یادش هست هنوزز؟
البته انتظاری نیست ...
 
چرا من اینجا رو یادم رفته بود :(
 
#موقت
  • мαѕoυмeн
۰۴
مرداد

سلام 

خوب چرخ روزگار چرخید و چرخید و بازم به چهارم مرداد رسیدیم.

چهارم مرداد امسال با چهارم مرداد سال های گذشته خیلی فرق داشت. 

اونم بخاطر هدیه تولدی بود که امسال نصیبم شد. 

دختر یعنی چی ازین قشنگ تر که روز تولدت با ولادت امام هادی (ع) مصادف بشه و برات جشن بگیرن.

تازه اونم به میزبانی امام رضا جانم :) 

چی ازین پربرکت تر که همزمان با سالروز تولدت مشهد مقدس باشی و خیابونا به مناسبت دهه ولایت چراغونی شده باشن و ایستگاه های صلواتی اطراف حرم ملودی پخش کنند و بستنی توزیع کنند.

چی ازین هیجان انگیزتر که شب تولدت دقیقا روبروی پنجره اتاقی که مستقر شدی منور بزنند و آسمون شب و برات نور باران کنند.

نمیدونم ولی حس میکنم قرار بود عیدی من به صورت ویژه بهم داده بشه.

هنوزم باورم نمیشه ها ...

خلاصه که ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودن که خاطره خوشی از این تولدم تو ذهنم به جا بمونه.

جهان با من برقص و بساز چی ازین خوش تر.

خدایاشکرت.

پ.ن:نائب الزیاره بچه های بیان به صورت ویژه هستم. البته به شرط لیاقت.

پ.ن: عکس رو خودم گرفتم اما برای دو سه سال پیشه. عکس های امسال هنوز به دستم نرسیده حیف.

  • мαѕoυмeн
۱۸
تیر

 سلام

اولا یه تشکر کنم ازهمه دوستان خوبم که تو پروژه من مشارکت داشتند. آقا خیلی خیلی ازتون ممنونم. خانما مردونه مرام گذاشتید. خلاصه هر موقع نیاز داشتم که یه عده تو نظرسنجی های مربوط به واحد های درسیم مشارکت کنند بچه های بیان و وبلاگ نویس بی منت بهم کمک کردند.

دوما تو این مدت که مشغول جمع آوری داده و جذب مشارکت آدما برای تحقیقم بودم خب با آدم های زیادی تو جاهای مختلف ارتباط برقرار کردم. آدم هایی که اکثرشون رو نمیشناختم و برای اولین بار با اونا صحبت میکردم. تو این معاشرت ها با یه سری چیزایی برخورد میکردم که خیلی منو تحت تاثیر قرار میداد.

همین مسئله کمک کردن آدما و همکاری کردن تو یه کار علمی. حالا اگر نخواییم وجه علمی و مطالعاتی ماجرا رو در نظر بگیریم همون نحوه واکنش آدما در موقعیت کمک کردن به دیگری در شرایطی که ازشون درخواست کمک شده خیلی جای بحث داره. موقعیتی که در مقابل این کمک کردن هیچ امتیاز یا سود مشخصی قرار نبود بهشون برسه.

برام جالب بود که بعضیا تو این موقعیت ها سخاوت مندانه بهت کمک میکردند حتی بیشتر از اون چیزی که ازشون طلب شده بود.یجورایی میموندم چقدر یه آدم میتونه وسعت قلب داشته باشه که تمام توان خودشو برای کمک کردن به هم نوع خودش بذاره. میدونید وجود این آدمای سخاوتمند وقتی برام تاثیرگذارترو پررنگ تر میشد که با آدم هایی دیگه ای مواجه میشدم که حتی حاضر نبودن در برابر این درخواست کمک واکنشی نشان دهند و حداقل مخالفت خودشون رو اعلام کنند و با بی تفاوتی تمام عیار از کنار این موضوع می گذشتند. مقایسه این دو دسته از آدما منو خیلی شگفت زده میکرد.

حالا فکر کنید همین آدمایی که انقدر وسعت قلب دارند و خیر خواه هستند چقدر می تونند رو آدم های اطرافشون تاثیر بذارن. اصلا چقدر میتونن ویروس خوبی رو تو محیط اطرافشون پخش کنند. شنیدین میگن خوبی بی جواب نمیمونه. خب معلومه وقتی ویروس خوبی رو به اطرافت پخش میکنی بعد ها انعکاسش دوباره به خودت برمیگرده. یاد اون آقا پسر همکلاسی افتادم که تمام جزوه های کلاس رو تایپ شده و با جزییات کامل و بی منت در اختیار بقیه قرار میداد. همیشه برام سوال بود چرا چیزی که اینقدر براش زحمت کشیده رو مجانی در اختیار بقیه میذاره.! که یبار در جواب گفت من اینکارو مجانی نمیکنم. من یه سری اعتقاداتی دارم و مطمئنم این شیر کردن جزوه هام با بقیه بالاخره یه روزی یه جایی وقتی به کمک کسی نیاز داشتم دستمو میگیره.شاید این یه جور چرخه عشق باشه. من بهت خوبی میکنم چون میدونم توام به من خوبی خواهی کرد. خیلی قشنگه نه؟

یاد شعار کمیته امداد افتادم:

زندگی خالی نیست، مهربانی هست، ایمان هست ...

خلاصه که تو دنیای بی تفاوتا بیاید با حسن نیت با آدما برخورد کنیم. حتما جوابش به خودمون بر میگرده.

  • мαѕoυмeн
۰۹
تیر

سلام

تو این پست میخوام یکم شعار بدم

شعار شاد زیستن:)

سر راست بریم سر اصل مطلب

شنیدین میگن برای یه اتفاقی پیش پیش خوشحالی کنی تهش میخوره تو ذوقت و به بدترین شکل ممکن اون اتفاق برات رخ میده؟ 

این شرایط برای منم خیلی پیش اومده و اتفاقا هر چی بیشتر ذوق کردم یه ساعت نگذشته کاملا ورق برگشته!

یا شنیدین میگن زیاد نخند چون بعدش باید فقط گریه کنی؟

راست میگن منم بعضی وقتا بعد خنده زیاد به گریه شدید افتادم.

حالا این حرفا رو چقدر میشه واقعی دونست؟

هم من میدونم هم شما میدونید این ذوق و شوق داشتن برای یه اتفاق خوبی که قراره بیافته هیچ ربطی به وقوع اون ماجرا نداره و توی خوب یا افتضاح رخ دادن اون ماجرا سهمی نداره یا خندیدن اتفاقا روحیه آدمو شاد میکنه و رضایت از زندگی رو بالاتر میره پس ربطی به گریه کردن بعدش نداره!

پس اگر با من هم عقیده ای بیا ادامه حرفامو بخون.

چرا نباید نسبت به مواجهه با همه چیز جای اینکه سوءنیت داشته باشیم، حسن نیت داشته باشیم؟

لذت تصور کردن یه اتفاق خوشایندی که قراره آینده بیافته حتی از زمانی که اون اتفاق قشنگ داره برامون رخ میده بیشتره چون قدرت تصور و خیال ما خیلی شگفت انگیزه و تصور کردن چیزهای خوشایند برامون خیلی دلچسبه. 

پس آدما به چه حقی خودشون رو از این لذت ها و شادیا محروم میکنند؟

آیا این ظلم کردن در حق خودمون نیست؟

مگه این زندگی چقدر فرصت شاد بودن و شاد زندگی کردن بهمون میده که ما همون چند تا موقعیتی که برامون پیش میادم از ترس اینکه اوضاع خراب تر نشه از خودمون منع کنیم. دیدید این آدمایی که برای هر بهونه کوچیکی جشن میگیرن و مهمون دعوت میکنند خونشون؟ مثلا جشن دندونی یا جشن اولین بار تنهایی دستشویی رفتن بچه! درسته خیلی مسخره ست ولی آقا من عاشق سبک زندگی اینا هستم. اینکه به بهونه های کوچیک برای خودمون جشن بگیریم و سعی کنیم خوشحال باشیم اصلا بد نیست.

بیخود نیست که روانشناسا تاکید میکنند در لحظه زندگی کنید. یعنی همین لحظه اینجا و اکنون. یادش بخیر یه استادی داشتیم بهمون میگفت برای تمرین در لحظه زندگی کردن میتونید وقتی میرید زیر دوش آب در حمام برای چند لحظه چشماتونو ببندید و فقط چیزی که در بدنتون هست فکر کنید و حسش کنید. سعی کنید به آبی که داره به روی سر و بدن شما ریخته میشه فکر کنید وفکرای دیگر رو از ذهنتون خارج کنید. این یک نوع یوگای ساده یا تمرین مایندفول بودن در لحظه هست. ما هر روز نیاز داریم حداقل یکبار این تجربه ی در لحظه بودن رو داشته باشیم. نمیدونید چقدر به آرامش فکری ما کمک میکنه.  

اینکه سعی کنیم همواره سطحی از سرزندگی و شادابی رو در خودمون حفظ کنیم و اسیر افکار منفی کمتر باشیم باعث میشه که وقتی یه اتفاق بد برامون افتاد بدنمون ناراحت بودن رو غیر عادی بدونه و و نتونه تحمل کنه و سریع دلش بخواد مارو برگردونه به حالت شاد و سرزنده بودن.

بیاید برای دهن کجی به روزگار و اتفاقای بد، همیشه برای رخ دادن همه چی الکی ذوق کنیم و خوشحالی کنیم.

:)

  • мαѕoυмeн
۱۳
خرداد

پارت اول

دیروز رفتم مغازه فرهنگی کتاب و لوازم التحریر.اینجور فضاها رو خیلی دوست دارم. حاضرم ساعت ها از وقتمو تو اونجا باشم و قدم بزنم. قسمت کتاب ها، لوازم التحریر، روان نویس های رنگارنگ ، سررسید های طرح دار، مجسمه های دکوری و خیلی چیزهایی دیگه که منو به ذوق میاره. خلاصه دیروزم غرق دنیای فانتزی ها شده بودم که چشمم خورد به یه دفترچه یادداشت صورتی با طرح آنه شرلی! آه آنه ی عزیزم ! دوست خیالی دوران کودکیم! عصرهای روزای تعطیل کارتونت رو تماشا میکردم. دنیای کودکیم را به تو مدیونم آنه شرلی عزیز. تمام این دیالوگا تو ذهنم تکرار میشد و من ذوق زده به اون دفترچه خیره شده بودم. یکم که گذشت تصمیم گرفتم برش دارم.تقریبا چشام از دیدنش ستاره ای شده بود که  یدفعه یه دختربچه اومد جلوم ایستاد و به دفترچه تو دستم اشاره کرد و با صدای تقریبا بلندی گفت مامان من ازینا میخوااام. یهو خشکم زد.مادر و پدرش سر رسیدن و با تعجب به من و دفترچه تو دستم نگاه میکردن. یهو به خودم اومدم و خجالت کشیدم که انتخابم با انتخاب یه دختربچه پنج ساله یکی شده. دختربچه که تخس بودن از چهره ش میبارید میون اون همه دفترچه تو قفسه فقط به دفترچه من نگاه میکرد و انتظار داشت بهش بدمش.مادرش گفت:دخترم از بقیه دفترچه ها بردار این ماله خاله ست. برای اینکه بیشتر از این ضایع نشم گقتم: نه اشکالی نداره. رو به دختر کوچولو گفتم:عزیزم بگیرش مال تو. بعدش بی سر و صدا از اونجا دور شدم.پیش خودم فکر می کردم که چرا من انقدر از دیدن این چیزای صورتی و جیگیل بیگیل ذوق میکنم هنوز! نکنه از سنم گذشته!؟

پارت دو

اول بگم تمام چیزایی که میخوام بنویسم طبق تجربه شخصی خودمه و رو حساب موضوع اثبات شده یا علمی نذارید.نمیدونم تا چه حد درسته ولی خیلی عجیبه که اغلب پسرایی که میشناسمشون یه عشق نافرجامی از دوران نوجوانی یا اوایل جوانی شون دارند که هیچ وقت تاکید میکنم" هیچ وقت" و تحت "هیچ شرایطی" اون فرد و تجربه رو فراموش نمی کنند. حتی اگر ازدواج کنند و درگیر یه رابطه عاشقانه دیگه ای بشن باز همه چیز رو با اون تجربه عشق اول مقایسه می کنند. هر چقدر هم اون عشق ناپخته باشه و به قول خودشون مربوط به دوران جاهلیتشون باشه بازم بهش فکر می کنند.چیزی که حس می کنم در مورد دخترا کمتر صادق باشه. کمتر دختری رو دیدم که وقتی وارد رابطه جدید میشه هنوز به عشق گذشته  و قدیمیش  فکر کنه و همه مردای زندگی رو با اون فرد اول مقایسه کنه. به راستی دلیل این حافظه قوی یا شاید وفاداری ماندگار آقایون به عشق اول چی میتونه باشه؟ اگر پایان نامه ام رو از اول مینوشتم حتما روی این موضوع کار میکردم.حالا جدای از ریشه ی این موضوع، خانوما سعی کنید عشق اول یه مرد باشید وگرنه باید با یک رقیب خیالی تو ذهن پارتنرتون رقابت داشته باشید. رقیبی که اثرش رو تو زندگی مرد زندگیتون گذاشته هر چند به صورت ناخودآگاه. واقعا عشق اول یه مرد بودن میتونه خیلی جذاب باشه.

بگذریم :)

  • мαѕoυмeн